خواستم بگويم كه...

خلاف آنچه به نظر ميرسد، من در اعماق قلبم آرامش بسياري دارم.اين را خودم به تنهايي فهميدم.وقتي كه مي توانم با صراحت بخندم و يا گريه كنم.

هفته آينده براي من نه تنها يك پايان كه آغاز دوراني خواهد بود كه مي خواهم بيشتر به خودم بپردازم تا به اطرافم.

خلاف آنچه به نظر مي رسد از بابت تحويل نشريه محترم و محبوبم هيچ دلهره و نگراني ندارم.از بابت مسئول آينده آنقدر خاطرم جمع هست كه خاطرجمع بگذرم.

خلاف آنچه اين روزها به نظر ميرسد، هيچ علاقه اي به شركت در برنامه هاي صرفا سياسي ندارم و اگر حركتي هست به خاطر دغدغه است و نه هيچ چيز ديگر.

سال 85 براي من خيلي مهم و سرنوشت ساز خواهد بود.(درست مثل بقيه سالها.مثل نه عينِ!!!)

پس از اتمام تحصيل دانشگاهي همت خواهم كرد كه اندكي در خود فرو روم.

اكنون فقط مي خواهم كمي فارغ تر شوم.

اين حرفها شايد ربطي به مخاطبين اين بلاگ نداشته باشد، اما خب با اين حساب همه يادداشت ها مي روند زير سوال.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٥
تگ ها :

يک اتفاق تازه!٬!

شلمان برگشت.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٠
تگ ها :

Sms(No:0);rasme no

hala dige bahune baraye update nadaram.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٠
تگ ها :

احساس من در اوج خوردگی

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٦
تگ ها :

ما را زخيال تو چه پروای شراب است

باران می بارد و دلتنگانه می نالد.

تیریک تیریک بر کانال کولر می خورد و وجود آن را به سخره می گیرد.

من و تو دست در دست هم زیر باران ایستاده ایم و به هیچ چیز هیچ نمی گوییم. در پناه باران، آرام گریه می کنیم و هیچ چیز، گریه ما را نمی فهمد، جز آن که تیریک تیریک، با ما اشک می ریزد.

بهار!! این بهانه رفتن.

 

پ.ن: ما را رها کنيد در اين رنج بی حساب

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۸
تگ ها :