آخرين يادداشت هشتاد و پنج

دمدمای عید که همه جا و همه کس در تلاطم عید به سر می برد خانه ما هم قصه خودش را دارد. عبارت «صد تا کار داریم» از صبح بر سر زبان همه هست تا وقتی که در آرامش شب فرو می رویم.حالا گاهی به طنز گاهی به جد. گاهی با اخم و دعوا و گاهی پیشوند قهقه های شادمانه مان.امسال قرار گذاشته ایم که چند روز اول بی خیال کار کردن شویم. من یاد سالهای دور بعد ازین می کنم که در افسوس این روزهای شیرین خواهم گریست. روزگاری که شاید آنقدر همه چیز پیشرفت کند که سفره های هفت سین دیگر سین هایی در خور نداشته باشد. احساس می کنم روزهای خوشی را می گذرانم. سال هشتاد و شش برای من خیلی مهم است. برای همین هم زیاد روی «سال نو ٬ طرح نو» تاکید دارم. بگذریم ٬صد تا کار داریم...

پی نوشت: آه اگر روزی نگاه تو٬ مونس چشمان من باشد.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱
تگ ها :

ده نمکی ها

از روزی که قرار بود اخراجی ها در جشنواره اکران شود میدانستم که قرار نیست من این فیلم را ببینم. شناخت آنچه از ذهن ده نمکی(ها) بیرون می آید به آسانی چشیدن درد ضربه باتوم و مشت و لگد است. به نظر من ده نمکی نه عوض شده و نه تغییر کرده فقط فهمیده که لحن دیروزش گندیده شده برای همین تنها لباسش را عوض کرده. مگر می شود کسی عوض شود ولی کلامی از اشتباهات قبلی اش به زبان نیاورد. من اخراجی ها و نه دو فیلم دیگرش را ندیدم تا وجود من باعث توهمات ده نمکی(ها) نشود که فیلمشان پرطرفدار است٬ آن وقت آنقدر گستاخ می شوند که چشمه ای از «اربده کشی» هایشان را در حضور زحمت کشان سینمای ایران به نمایش بگذارند. همان اربده هایی که وقتی با حمله وحشیانه به فرزندان ایران توام شد نه راهی به جایی برد و نه توانست خود را تبرئه کند و منجر به طنز دزدیده شدن ریش تراش شد. ولی ده نمکی(ها) را از همان ریش تراشی که به گمان من دزدیده نشد باید شناخت٬ که اینها هنوز تفکرشان بر چهره شان نشسته...

آقای ده نمکی فیلم کوی دانشگاه را هم بسازید(برساحل سلامت)

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
تگ ها :

منتظرای دل به جاده داده

من تمام دیشب را بیدار بودم.
یک مبارزه با خود با عنوانی دروغین.«شرکت در کلاس صبح».بارها پلک هایم به هم آغوشی شتافتند و من...باز بیدار ماندم. ایستادم. راه رفتم. نشستم ولی با یقین ماندم. عضلاتم از زیر بار در میرفتند. شل شده بودند. هی من را نقش زمین می کردند. من برمی خواستم چون که می خواستم که بر خیزم. یک شکنجه اجباری. یک زندانی درون تن، نه یک تن به گرد یک زندانی که خود زندانبان و شکنجه گر خویش است.
چشمانم نقش جان را بازی می کردند.گاهی می رفتند و باز باقی می ماندند. انگار که منتظرند.انگار که چیزی را در بقایشان جستجو میکنند. چیزی شبیه شهود.
آخ ای کاش شمع دم دست داشتم . سلولم تاریک است.
..

پ.ن:واقعا برای یک نفر چه هدیه ای بخرم که هم جدید باشد٬ هم قابل استفاده٬ هم نزدیک! ٬هم در شاءن و هم ده هزار تومن بیشتر نباشد؟

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢
تگ ها :

سازمان محترم سنجش ٬ بخورمت!

اشاره:هی میگم فحش نده اینا لج میکنن ٬چوب تو آستینمون میکنن٬ گوش ندادی که.بیا.حالا خوب شد.تا حالا کسی اینجوری بهت اخ کرده بود.کنکورشو داده دوباره فحش میده.میگم حاج حسین سال دیگه هم هست خودتو ناراحت نکن.جلو زن و بچه مردم هم خوبیت نداره.مگه به گوشش میره لاکردار.اصلا خوب میکنی فحش میدی.بده فحش بده.

بی پدر خیلی سخت بود. یکی نیست بگه نیم ساعت وقت که کم میشه باید سوالات کمی آسانتر شود.(آخ آخ نبودی ببینی) اگه به وقت پارسال نیم ساعت اضافه میشد هم این سوالات سخت بود.بگذریم.سال دیگه چاکر سازمان سنجش هم هستیم.

پ.ن۱:«فوق لیسانس یا فوقش لیسانس» مسئله این است.

پ.ن۲: به تابوتی از چوب تاکم کنید.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٢
تگ ها :

"احمد جان"بیش از این شرمنده نکن

تو بر سنگ می تراشی
نقش ابر تا که شاید روزی ببارد*.
چشمان من هر روز از شرمندگی می بارند...

*«بر سنگ می تراشم نقش ابر را شاید روزی ببارد»(احمد باطبی)

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
تگ ها :