آنان که...

با حس ويرانی بيا تا بشکند ديوار من

چيزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من(سريال مسافر از هند ۳۰تا)

شايد روزی برسد که ديگر هيچ احساسی کدر نشود!

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۳
تگ ها :

آرمان

«انسان کامل شدن نه تنها والاترین آرمان انسان است

بلکه به طور دقیق تر شایسته ترین آرمان است »

جلسه دیشب تفسیر آیه « ..تبارک الله احسن الخالقین..» بود .

انساهایی هستیم که خداوند  محترم پس از آفرینش چنین صحبتی از خودش ...

در بیان تسبیح ؛ گل به خاطر وجود نور آب خاک و هوا تسبیح میگوید که تمام هستی او همین 4 تا را می طلبد و بس. زنبور به خاطر زیبایی گلها و وجود گلستانها و ... و حال انسان، تسبیح و تمام هستی . انسان کامل یعنی تجلی صفات خداوند محترم در انسان و این می تواند زمینه ساز کبر باشد حسین بن علی(ع) عارف بزرگ و امام شیعیان، در دعای عرفه به همین نکته اشاره می کند که خدایا از انسان بودنم هیچ ندارم وبه خاطر « از تو بودنم» افتخار دارم و عزت .«اگر جزئی از انسان حجاب کل انسان شود انسان به خود جنایت کرده است» این مطلب در جامعه نیز صادق است . soghratدر هنگام اعدامش در جواب افلاطون که از soghrat وصیتی برای فرزندان soghrat می طلبد می گوید که « بروید و روحتان را پاک کنید »

و باز هم «هیچ چیز اونطور نیست که به نظر می رسه»

پیامبر(ص) فرمودند« اللهم ارنی کل شی ء کماهیة»  اللهم به من بنما هر چیز را کماهیة. و این ماهیت همان... .

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۸
تگ ها :

راهی به هر کجا

با من خسته بيش از اين آنچه نکرده ای بکن

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٤
تگ ها :

ميگذره!

چشمها می گذرند

روزها می گذرند

زمانه چه مسخره می کند ما را

دودها می گذرند

اشک ها٬ مشک ها٬ خنده ها٬ فولکس ها٬ می گذرند

چه تلخ نفس می کشم اينجا

هياهو٬ جوانی٬ سس مايونز ٬چت وبلاگ آره ...می گذرد

و آخرش ما هيچی از « اون چيزی که اون طور نيست که به نظر می رسه نمی فهميم »

نااميد نمی شويم شايد « گاهی نگاهی »

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٢
تگ ها :

ای ساحل آرامشم!

عاشق:«ليک افسوس ! چون مارم اين درد

ميگزد بند هر بند جان را

پيچم از درد بر خود چو ماران

تنگ کرده به تن استخوان را

                           من چگونه دل خود فريبم

قلب من نامه آسمانهاست

مدفن آرزوها و جانهاست

ظاهرش خنده های زمانه

باطن آن سرشک نهانهاست

                        چون رها دارمش؟ چون گريزم؟

همرها! باز آمد سياهی٬

می برندم به خواهی نخواهی.

می درخشد ستاره بدانسان

که يکی شعله رو در تباهی

                       می کشد باد ٬ محکم غريوی.

زير آن تپه ها که نهان است

حاليا روبه آوازه خوان است

کوه و جنگل بدان ماند اينجا

که نمايشگه روبهان است

                             هر پرنده به يک شاخه در خواب»

برگزيده از افسانه نيمايوشيج

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٤
تگ ها :