موضع گيری

 

ولنتاين ممنوع

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
تگ ها :

زخم يک درديم؟

به بهانه ديروزها و فرداهايمان کمی صادقانه تر دروغ بگوييم.

مداح جان چرا فرياد می زنی من که می شنوم اندوه را از همين کوچه های پشتي، از همين بچه های همسايه جعفر آقا که ديروز در خيابان دهم ديدمش که با دوچرخه قديمی اش پلو و قيمه به جايی می رساند. جعفر آقا بچه برادرتان که فلج شده بود حالش خوب است.پارسال مرد.چقدر پير شده ايد.جعفر آقا راستی وبلاگ من را ديده ايد ، گاهی که دلم تنگ می شود چيزی می نويسم در آن گاهی هم خبری می رسانم يا چيزی را تحليل می کنم.جعفر آقا گفت :مگه شما هم دلتان تنگ می شود.جعفر آقا به خدا ديروز در مراسم عزای حسينی آنقدر دلم شکست که گريه ام گرفت. خيلی زود گريه ام می گيرد وقتی مصيبت می شنوم از حسين و يارانش.جعفر آقا آن برادرتان که مداح بود ـ کيوان ـ کجاست؟ چه می کند؟. هنوز هم می خواند؟.نه پارسال جايی در مداحی اش از غم کوچه ها گفت گفتند که ديگر نخواند.

خبر ميرسدکه ما زخم يک درديم .آری اگر نبوديم که سوار بر زمانه هم نبوديم اگر نبودم که فراری دردهای روزگار هم نبوديم.اگر نبوديم که با هم نبوديم.راستی نگفتی زخم کدامين درديم؟

جعفر آقا امسال محرم کجا ميرويد؟ قديم تر ها در هيئات محله سينه می زديد آن جلو جلوها که پير مردها می روند شما هم بوديد.چند سال است که هر چه چشم می اندازم نيستيد.چرا؟ شما که به امام حسين خيلی ارادت داشتيد.

ای وای وقت نماز است .من بايد بروم جعفر آقا.خوشحال شدم ديدمتان.جعفر آقا می رودو من هنوز به غيرت اين مرد به کرامت اين مرد غبطه می خورم.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
تگ ها :

حمایت از «علی پروین»

همانقدر که ما ایرانیها قهرمان پرور هستیم قهرمان ستیز نیز هستیم.به تاریخ سیاسی اجتماعی که نگاهی بیاندازیم نمونه های بسیاری را خواهیم دید و هیچگاه به اين نکته توجه نداریم که قهرمانی که می پروریم ممکن است موفق نباشد و این بی توجهی باعث می شود در مورد شایستگان ظلم بسیار رود.

نمیدانم ولی شاید این موضوع برگردد به افسانه های ملی که در آن  قهرمان افسانه توانا در حل هر مشکلی است و نیز یک خصوصیت پیشوایان شیعی که به دور از خطا و اشتباه بوده اند.خب شاید ایرانیها همواره آن قهرمانان را جستجو می کنند .

 

دامان این مسئله به ورزش نیز کشیده شده و این روزها شاهد چنین توهینی به علی پروین هستیم. هر باانصافی می داند که پروین چه در جایگاه بازیکن و چه در مقام معلم به ایران و پرسپولیس کم خدمت نکرده است.

قصدم در این مقال حمایت فنی از علی پروین نیست اصلا خیلی اهل فوتبال نیستم که بتوانم در این زمینه نظر بدهم ولی چهره مغموم علی پروین این روزها سوالاتی را در ذهنم جاری کرد که هر کدام جوابی در دل دارند.

¡چرا باید کار به جایی کشانده شود که پروین اینچنین با خواری بخواهد سمت را تحویل دهد؟

¡آیا در هدایت محبوبترین تیم ایران(که البته من جزو هوادارانش نیستم) شخصی مانند پروین نميتواند در جايگاه مديريت ــ هیئات مدیره ــ قرار بگیرد؟

¡آیا این پروین نبود که در اولین دوره لیگ برتر علیرغم بحرانهای پرسپولیس  از جان و دل مایه گذاشت و تیم را به مقام قهرمانی رساند؟

¡تا کی در هیئات مدیره دو تیم پرطرفدار تهران باید حضور  کسانی را شاهد باشیم که این سمت٬ چندمین شغل آنهاست؟

¡آیا زحمت کشانی چون پروین و خیلی های دیگر که همه می دانیم نمی توانند در این سمتها کمکی ایفا کنند یا نباید؟

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
تگ ها :

کمند است آنکه او دارد نه گیسو...

آرام آرام در اندوه فرو می روم ، انگار که این بازی نمی خواهد بگذارد زنده بمانم. جان که در او ریختم، سیراب که شد ، آنگاه مست از باده جان من اربده می کشد ، حتی من را هم نقض می کند، من که مستش کرده بودم، بگذار نقض کند گفته اندمستی و راستی ، راستی بهتر از دروغ است.

 

پی نوشت:

 آقای دکتر کتابی امشب در سخنرانیش حدیثی از محمد(ص) نقل کرد(راستو دروغشو با خودش) : هر شری کلیدی دارد، مشروب کلید همه شرها است ، دروغ از شراب هم بدتر است.

 

دل نوشت:

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

 

سرنوشت:

مرو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که علی خودش بکوبد در خانه گدا را

 

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٤
تگ ها :

بهمن خونين...

فردا که بهار آید...

 

این روزها صدا و سیما را که روشن می کنم.

فیلمهای حوالی انقلاب تنها درونم را رنگ افسوس می زند. افسوس از نابودی این همه شور و هیاهو .آن روزها به شبنامه ای خیابان ها میلیونی می شد و این روزها پس از چند هفته ای خودکشيِ صدا و سیما، درصدی از آن روزها٬ که آنروزها سی میلیون بودیم و امروز!. تبلیغات برای فقط  یک روز مثل 22 بهمن.اگر قرار بود یک هفته راهپیمایی طول می کشید ، چیزی از صدا و سیما و... نمی ماند.

و آیا تمام آنان که می روند به خاطر حکومت امروز می روند یا وفای به دیروز؟

 

خنده را از بچه هایِ پرشوقِ  آویزچسبان، به دیروزِ مدرسه ها گرفتید.

 

...آزاد و رها هستیم

نه ظلم و نه زنجیری

در اوج خدا هستیم؟؟

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱
تگ ها :

بوی زمستان

Ý

"همه می پرسند

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در بازی آن ابر سپید

زیر این آبی آرام بلند"

 

و کسی آیا هست ؟

که بپرسد بی قید :

ترک چیست که بر دل داری؟

درد  بی قاعدۀ چیست که  خون می باری؟

 

هیچ کس نیست

دریغا زین شهر

 

ابر بازیگوشی

سایه بر خلوت من گسترده است.

گاه می بارد و روشن می شود

گاه تاریک و دل افسرده و سنگین

ز گناهی مبهم

 

چیست در بازی این ابر غریب؟

چیست در زمزمه اشک مدام؟

چیست این دلهره بی فرجام؟

 

ای دریغا لبخند ، کز میان دل این ابر غریب

اندکی هم به صراحت دل من آراید

ای دریغا که نگاهی مفتون

دمی این خلوت من آساید

 

ابر من ،

"من فِدای تو" کمی هم دریاب

جام من خالی توست.

گر نمی باری از آن جوهر صدق

خوش بدان ،

اندکی جان ته جامم جاریست

" آخرین جرعه جامم " را بنوش

پس آنگاه

خوش ببار این تن بی جان مرا

خوش ببار.

 اوائل بهمن ۸۴

با پوزش از فريدون مشيری

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٠
تگ ها :

به محمد صالح علای محترم

سلام کردم.مامان گفت:«زشته پیاده شو» ولی اصلا حالشو نداشتم کمربندمو باز کنم. مامان این بار با شدت بیشتری گفت : «پاشو زشته». یه کم غرولند کردم و پیاده شدم .

با حرکات سرو صورت سعی کردم صمیمیتم را نشان بدهم.

بدون اینکه سلام کنم گفتم:

- «من هنوز سر حرفم هستم ، تا این کاری که گفتم نکنی من کوتا نمیام»

نرگس با خنده مصنوعی به خاطر مامان گفت: «به همین خیال باش که من هم چین کاری بکنم». گفتم:«خود دانی».

بعد با مامان که تو ماشین بود سلام و علیکی با سر و گردن کرد و گفت:«تو رو خدا اذیت نکن ». دیدم که مامان از ماشین پیاده شد و به نرگس سلام کرد ، گفتم:«خیلی خوشحال شدم ،سلام برسونین».

مامان چند سال بود می خواست نرگس عروسش شود . بنده خدا بی خبر ازین بود که ما 2 ساله با هم رابطه داریم. این اواخر یه خواستگار واسۀ نرگس پیدا شده بود که وضعش خیلی توپ بود. هلند زندگی می کرد و رئیس یک کلینیک دندانپزشکی بود . وقتی دیدم با وضعیت مادی من نرگس تا آخر عمر هم نمی تواند معالجه شود ،براش شرط گذاشتم که فقط درصورتی دوستش خواهم داشت که با  پسره ازدواج کند. نرگس می گفت من اصلا نمی خوام دوستم داشته باشی فقط منو تنها نذار . ولی من نمی توانستم ببینم نرگس جلوم پرپر می شود.

 

سه ماه از آن شب گذشت. امشب عروسی نرگسه .الان جلوی مراسم عروسی نرگس نشستم تو ماشین. سرمای توی ماشین فرقی با بیرون ندارد . از صدای سازو آواز معلومه که  مراسم خیلی گرمه. نشستم  وقتی آمدند که بروند عروس کشون یک بار دیگر ببینمش.دلم می خواهد وقتی دیدمش داد بزنم:

«آهای گل نرگس باغت آباد .»

 

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸
تگ ها :

دردم از یار است و درمان ............نیز هم

 صدای اشک های سکوت تمام شب را برداشته ،

 انگار پشت این پرده کسی ضجه می زند

 که فقط با حس ششم می شود آن را شنید.

 بوی سیاهی کعبه می آید.

 در اکثر دلتنگی ها کعبه ، اشک ، علی و این روزها تو، دور هم جمعند تا در مورد چشمهای خیس من شور  کنند. محل اجلاس ذهن من است . علی لبخند پدرانه ای  میزند و دل  ضجه اش تکرار می شود ، اشک بی تابی می کند ، تو مادام می رقصی و کعبه آرام آرامش میدهد. جلسه پیش میرود گاه آرام و گاه  پرهیاهو. همه رای آن یکی را می دانند . جلسه برای تفهیم چیزی به من است . کسی چه می داند شاید من هم می فهمم ، فقط نمی فهمم چه نیازی به گردهمایی هر شبه هست؟

 

پی نوشت:

بهانه هست ، اشک هست ، دلتنگی هم هست ،

شاید گاهی نگاهی .

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٧
تگ ها :

پيکر فرهاد ٬ بوف کور

ولی روی قلمدان من که نقاشی زنی نیست که لباس سیاه بلند چروک کهنه ای پوشیده باشد ، با موهای سیاه نامرتب که همین جوری روی سرش کپه شده باشد با چشمان سیاه براق و لب هایی چون غنچه که انگار همین حالا از بوسه ای داغ برداشته شده و سیر نشده با گردنی بلند ، گل نیلوفری به دست ، خم شده جلو پیرمردی قوزی و به او گل تعارف کند. قلمدان من نقشی از مینیاتور بر خود دارد که هر چه به آن نگاه می کنی خستگی نمی بینی.در قلمدان هم پر است از قلم که با آن معمولا سرمشق های استادِخط را می نویسم که پر است از غزل های خوب ، پاک و بی درد. نه نشانی از لکاته در آنهاست نه خنده های پیر مرد قوزی که مو بر تن آدم راست می کند، نه سرنگ های خط انداز نه شراب نه تریاک نه سیگارهای بیگاه. گاهی هم اگر دردی هست صدای ناله قلم بلند می شود.

خب گاهی هم دردی لازم است،نه برای فریاد که برای استواری، برای عقیده!.

 

شاید روزی پیکر فرهاد معروفی خواب از من برباید و از زبان یکی از عناصر بوف کور طرحی را بنویسم که هدایت خلق کرده و من فقط می نویسم ، مثل معروفی که فقط نوشته.شاید در پاییزی زمستانی و یا حتی بهاری نوشتم کسی چه میداند.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

از شهر هزار دستگی آمده ام

۱.خدایا! هوا را از من بگیر، آزاد راه  بینی ام را نه.خفه شدم فقط با دهن نفس کشیدم.

۲.تازه بعد از دو ماه ، بیست و هفت هزار تومن دادن ، آخه خانم قربونتون برم شما بگین به کجا می رسه؟ ، پول آب و برقمون هم نمیشه ، چه برسه به اینکه بخوام شکم 4 نفر و باهاش سیر کنم . پسرم با زن و بچه اش اومدن خونۀ ما، چار ماه پیش صابخونه انداختشون بیرون ، کجا رو داشتن؟ ، تموم وسائلشون تو یه وانت جا شد . حالا کاش پسره آدم بود هفته ای دو سه بار من و عروسم کتک می خوریم تا دو تا هزاری از ما بگیره بره زهرماری بکشه بعدشم مث میت میاد میوفته کنج خونه، خمار.مرده شور خودمو ببرن حالا این وسط دندونام ادا در میارن، وسط چیز خوردن میشکنن ، بیست سال پیش سه هزار تومن دادم برام ساختن تا این چند سال هم هر دفه میرفتم پیش همین دکتر بدری هزار تومن می گرفت جوشش میداد و لی این دفه گفت دیگه نیار پیش من فایده نداره باید یه نو بخری. گفتم باشه پولش چقدر میشه ، گفت دویستو سی هزار تومن ، ولی من کجا این همه پول داشتم .رفتم کلینیک کمیته گفتن: «با نود و پنج تومن برات میسازیم ،چهل تومنشو کمیته میده بقیه اشم خودت جور کن»، خانوم قربونت برم از کجا بیارم؟ این همه پول داشتم یه بخاری می گرفتم از دست این علاءالدینه راحت می شدیم.نوه ام پریروز گفت:ننه سینه ام خیلی میسوزه.نوه ام پریروز گفت:ننه سینه ام خیلی . نوه ام پریروز گفت:ننه سینه ام. نوه ام گفت: ننه سینه ام.

پی نوشت:

ــ مژی پيرزنه رو می بينی اونور خيابون داره با اون زنه حرف می زنه حالم بهم می خوره تا می بينمش٬ خيلی وحشتناکه قيافش.

 

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱
تگ ها :