وقتشه؟

مغازه آقای ديانا را هم پولوم کردند ولی آقای ديانا به خدا توکل می کند.من هم به خدا توکل می کنم.امتحانا بالاخره تمام می شوند٬ برای مشروط نشدن بايد به خدا توکل کرد. انشاالله بين دو ترم می رويم با دوستان شمال برای اينکه مشکلی تو جاده پيش نياد بايد به خدا توکل کرد. از مجيد بابايی چه خبر حتما سربازی اش تمام شده يادم است وقتی می رفت ٬ گفتم: مجيد دوری از خانواده را چه می کنی؟ ٬ گفت: توکل بر خدا. برای من اگرچه توکل کردن بيش از لفظ آن است ولی برای تحملم نه.توکل کردن تو مايه های وکيل گرفتن است ٬ وکيل ممکن است دلش نخواهد کار تو را درست کند ٬ توکل می کنم کاش مورد سوء استفاده قرار نگيرد باشد که مستجاب شويم.امضاء : توکلگر

پ.ن:خدا اگه درد ميده درمونم ميدم.(که چی؟)

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٠
تگ ها :

من هنوز...

من هنوز دیوونه میشم

من هنوزم مثل اون فرهاد عاشق تیشه میشم

من هنوز دیوونه میشم

من میتونم ،کز کنم، زلفی پریشم

من هنوز دیوونه میشم

من که از هجر چشات اندوهه ریشم

 

من هنوز دیوونه میشم

...

 

آق ملکان ازون شمع خوشگلات مونده هنوز؟ ازون مشکیا که یه شب تا صبح طول می کشه تا بسوزه .همونایی که اون دفعه که خریدم پرسیدی حسین آقا چیه؟ نکنه عاشق شدی؟ پرت و پلا میگی آق ملکان یادت اومد ، گفتی حسینآقا شمع که با شمع فرق نداره چه سفید چه سیاه. آق ملکان نشون به اون نشون که من اونشب گریه می کردم. آق ملکان یه چند وقتی فکر می کنم خودمو گم کردم می خوام خودمو دوباره بجورم.آق ملکان قربون دستت یه بسته بده . آق ملکان! آق ملکان! یادته می گفتی حسینآقا برو دنبال مشقت بچه جون تو رو چه به این کارا شمع روشن می کنی تا صبح بابا اینات میدونن؟ آق ملکان! الان یه کمی بزرگتر شدم ، می خوام دوباره خودمو پیدا کنم ، یه چند وقته دیدم می تونم ،  آق ملکان! من هنوز دیوونه میشم...

 

 

به زائوی عشق من:

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٩
تگ ها :

بعضی وقتا که ميای سر روی شونه ام ميذاری...

دلم درب و داغان بود يا شده نميدونم ٬ فقط ميدونم الان هست. ديشب که نگار گريه می کرد اعصابم بد فرم خورد شد تا صبح هر کاری کردم از گريه خوابم نبرد لامسب گريه هاش خيلی روم تاثير گذشت. وقتی هم که آدم قاطی داره همه بدبختيا و غم و غصه ها می دوند ميان تو ذهنت تا حسابی داغونت کنن.

کتاب هم خوندم بدتر شدم تازه ديشب مامانم تهران بود ولی دست و حمد اونم فايده نداشت ٬ تلويزيون مدينه رو هم نشون داد ولی اونم فايده نداشت حتی اگه کعبه رو هم نشون می داد ميدونم که آروم نمی شدم.

همه چی داره عذاب ميده ُ نماز هم که می خونم تازه تمرکز می کنم ناراحتی هام يادم مياد.

مرده شور منو ببرن با همه افکارمو.دلم می خواد مثل فيلم قارچ سمی يه چيزی بدن دستم خوردش کنم منتهی تو سر خودم ترجيحا کوزه باشه توش هم آب ٬ممنونم.

تقصير تو نيست که نمی فهمی من چی ميگم ٬ تقصير منه که نمی تونم بگم چی می خوام ٬ نمی تونم؟ شايد نمی تونم.

تموم غصه ها رو از دل من بر ميداری...

رو جزوه هام بعضا می نويسم من خرم امروز يکی شونو ديدم کردمش من خرم از آن ساغر سودا شده ام ولی واقعا همون خره درسته

اما اين فقط يه خوابه....

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
تگ ها :

فردا که می شود هی...

از پل چوبی که رد شديم آقا کمالو خانومشو ديدم که زير بارون داشتن تند تند قدم می زدن عينهو موش آب کشيده ٬ ميخواستم شيشه رو بدم پايين بگم بابا مگه مجبورين ؟ جفتشون خيس شده بودند.

پارسال که با هم رفته بوديم شمال اينقدر مسخره شون کردم که ايال شاکی شد ٬گفت بسه ديگه ٬ به جای مسخره کردن ياد بگير ٬ ولی انصافا شبانه روز لب ساحل قدم زدن و حرف زدن که دی ياد گرفتن نداره...

حيف وقتمون تموم شد وگرنه بقيه شم می نوشتم. 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۳
تگ ها :